تبليغاتX

 

 

 

 

 

 

 

explorer blog

اطلاعات و داستان ها و فیلم ها
What do you drink that hurts?
Punch!

Brennan, age 10, USA

What has a head, a tail and is brown but has no legs or feet?
A penny.

Dylan, age 17, Canada

What do you call a cow with 3 legs?
Lean beef.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 21:10  توسط انسیه  | 

     

 

  

قسمت 1    سرور 1   سرور 2    سرور 3

قسمت 2    سرور 1   سرور 2    سرور 3     سرور 4


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 18:25  توسط انسیه  | 

            قهرمان کوچولو

                                          

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 18:21  توسط انسیه  | 

هديه اي براي معلم

اگر دنبال کادوي مناسبي براي روز معلم مي گرديد شايد بهتر باشد از خود معلم ها راهنمايي بگيريد ...

 

مطمئناً هدايايي نظير کارت ها يا تابلوهاي ارزان قيمت مختلف با مضمون «معلم عزيزيم، روزت مبارک» و ... مي تواند کافي باشد ولي فکرش را بکنيد که يک معلم با تجربه چند تا از اين کارت ها و تابلوها در خانه دارد! وقتي معلم ها نظر خود را درباره هديه هايي که تا به حال دريافت کرده اند بيان مي کنند، مشخص مي شود کادوهايي که از صميم قلب اهدا شده اند نزد معلمين بسيار ارزشمند تلقي مي شوند.

 .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:54  توسط انسیه  | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 21:25  توسط انسیه  | 

 

و خدا در همین نزیکی هاست.

          

به مادرم گفتم آخر این خدا کیست؟

 

که هم در خانه ی ما هست و هم نیست؟

 

تو گفتی مهربان تر از خدا نیست

 

دمی از بندگان خود جدا نیست

 

چرا هرگز نمی آید به خوابم؟

 

چرا هرگز نمی گوید جوابم؟

 

نماز صبحگاهت را شنیدم

 

تو را دیدم خدایت را ندیدم

 

به من آهسته مادر گفت:فرزند

 

خدارا در دل خود جوی یک چند!

 

خدا در بوی و رنگ گل نهان است

 

بهار و باغ و گل از او نشان است

 

خدا در پاکی و نیکی است فرزند!

 

بود در روشنایی ها خداوند!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 23:24  توسط انسیه  | 

 

   


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 18:29  توسط انسیه  | 

 

آیا می دانید؟...

                                 

آیا می دانید بزرگترین حیوان دنیا اصلا پا ندارد؟

 

وزن یک نهنگ آبی رنگ که بزرگترین حیوان دنیا است ممکن است تا 100

تن هم برسد.این حیوان حتی از دایناسورهای غول پیکرما قبل از تاریخ

 

هم بزرگتر است.تا کنون در دنیا هیچ حیوانی به بزرگی نهنگ ابی وجود

 

نداشته است!

 

 

شنواترین گوش:

 

از میان پستانداران گوش خفاش از همه تیزتر است.شنوایی بعضی از

 

خفاش ها برابر شنوایی ما انسانهاست.آنها حتی می توانند صدای بال زدن

 

پشه ها را از 20 متری بشنوند.

 

خطرناک ترین جانور,قویترین سم:

 

قورباغه ی سمی طلایی خطرناک ترین جانور دنیاست.این قورباغه در

 

آمریکای جنوبی و در غرب کلمبیا زندگی می کند و سم موجود در پوست

 

او می تواند هزاران انسان را بکشد!در قدیم سرخ پوست ها نوک

 

نیزه های خود را به این سم آغشته می کردند و به جنگ یا شکار میرفتند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 19:18  توسط انسیه  | 

 
 
چه جالب!
                                                 
اگر لامپ را با الکل تمیز کنید شفاف تر شده و از جمع شدن
 
مگس ها جلوگیری می کند.
 
در صورتی که کفش به پایمان تنگ باشد با پنبه مقداری الکل
 
از داخل کفش به اطراف آن می زنیم و بلافاصله می پوشیم در
 
این صورت کمی راحت تر خواهین شد.
              
برای از بین بردن خراش بر روی صحنه ی تلویزیون و شیشه
 
میز مقداری خمیر دندان بر روی  پارچه ای ریخته و بر شیشه
 
میمالیم در این صورت صفحه ای صاف خواهیم داشت.
                                               
در هنگام کوبیدن میخ بزرگ به دیوار گچی برای اینکه گچ لبه
 
های آن نریزد ابتدا میخ را در آب گرم قرار داده و سپس به
 
نوک آن کمی روغن می زنیم.
 
برای از بین بردن اثر پایه وسایل سنگین از روی فرش ابتدا در
 
محل مورد نظر مقداری یخ می گذاریم و منتظر می شویم که
 
ذوب گردد. سپس حوله ی خیسی را روی آن گذاشته و روی
 
حوله را اتو می کشیم.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 17:7  توسط انسیه  | 


ماركو دیر به مدرسه می رود!

                                 


مارکو نفس زنان خودش را به کلاس رساند.کتاب هاي را که زیر بغلش بود مرتب کرد و سینه اش را جلو داد.ضربه- ای به در زد و وارد کلاس شد.خانم معلم پشت میزش نشسته بود.مارکو سلام کرد.خانم معلم عینکش را کمی جلو آورد و گفت:سلام می دانی ساعت چند است؟درست ساعت یازده صبح! مثل این که زنگ مدرسه ساعت هشت و نیم زده می شود! بعد از روی صندلی اش بلند شد و ادامه داد:چرا دیر آمدی؟مارکو به خانم معلم نگاه کردوگفت:چرا؟خوب,خوب... برایم اتفاقی افتاده.خانم معلم و بقیه ی بچه ها برای شنیدن اتفاقی که برای مارکو افتاده بود به او چشم دوختند.


مارکو گفت:امروز صبح, وقتی از خانه بیرون آمدم تا به مدرسه بیایم,با خودم گفتم:وقتی هشت و ربع از خانه حرکت کنم حتما اولین دانش آموزی هستم که سر جایم می نشینم. با خودم گفتم:من اصلا حق ندارم یعنی نباید دیر به مدرسه برسم.کتاب هایم را روی سرم گذاشته بودم و قدم زنان از خیابان عبور می کردم که ناگهان صدای وحشتناکی شنیدم بعد از آن صدای عجیب دیگری به گوشم رسید.به اطرافم نگاه کردم!وای خدای من!پرنده ی عجیب و غریبی روی کتاب ریاضیات من تخم گذاشته بود.ایستادم.نمی دانستم چه کار باید بکنم.جرات نداشتم قدمی بردارم;حتی جرات نداشتم عطسه کنم.چون تخم پرنده به زمین می افتاد و می-شکست.وای چه اتفاق وحشتناکی!برای همین تصمیم گرفتم بی حرکت بایستم.اما مدتی که گذشت,پاهایم خسته شد و نشستم.داشتم فکر می کردم که ناگهان دیدم دو تا موجود ریز روی زمین به آرامی حرکت می کنند.خوب که نگاه کردم دیدم دو تا کرم هستن که دارن به هم دعوا می کنن.چقدروحشتناک بود.آقا کرم سر خانم کرم فریاد می کشید:این پسر نباید منتظر تخم پرنده بماند.چون حق ندارد دیر به مدرسه برسد!همین حالا باید تخم را از سرش پایین بیندازد و به مدرسه اش برود.اما خانم کرم فریاد زد:شکستن این تخم وحشتناک ترین ظلم دنیاست.نگهداری از یک تخم مهم تر از دیر به مدرسه رسیدن است.اگر این پسر تخم را بشکند بد جنس ترین پسردنیاست.در همین وقت یک جفت گربه ی بزرگ هم شروع به دعوا کردند. خدایا چه دعوای! از دعوای آن دو کرم هم بدتر بود.یکی از آنها گفت:اگر این پسر همین حالا به مدرسه نرود خانم معلم از دست او عیلی عصبانی می شود و حتما او را تنبیه خواهد کرد. گربه ی دومی فریاد کشید:اصلا مهم نیست!این پسر نباید تکان بخورد چون پرنده ی مادر منتظر منتظر جوجه هایش است.با شنیدن این حرف ها همان جا نشستم.مدتی گذشت و خشسته شدم. می خواستم دراز بکشم که ناگهان صدای شنیدم:<<پوپ>> و یک پرنده ی عجیب از توی تخم بیرون پرید و با خوشحالی گفت:دوست من از تو متشکرم!خیلی در حق من محبت کردی. واقعا از این که تو را تا ساعت یازده صبح منتظر نگه داشتم متاسفم.همه اش تقصیر من است.این را حتما به خانم معلم بگو. حالا برو! امیدوارم که موفق باشی. بعد پر زد و همراه مادرش دور شد.آنها که رفتند من هم به سرعت به طرف مدرسه دویدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 23:46  توسط انسیه  | 

 
>

Top Java Script in کدهای جاوا اسکریپت